دیدار تو...
#تکپارتی #هینلیکس
برای چند لحظه دست از طراحی چهره بی نقص او کشید و به موج هایی که به صخره برخورد میکردند و صدای دلنشینی ایجاد میکردند خیره شد . خودش هم درک نمیکرد که چطور میتوانست این اتفاق برای کسی بی افتد که هیچ اعتقادی به عشق نداشت اصلا این عشق بود یا هوس؟!
درباره این احساس چیزی به کسی نگفته بود
چطور میتوانست بگوید که شیفته یه پسر شده است.
الان تقریبا نزدیک هشت ماه بود که ذهن و روحش رو به دست موج های دریا میسپرد و آرامش رو به روحش القا میکرد
و در سکوت چهره زیبای پسرک رو روی کاغذ هک میکرد با حس برخورد اولین قطره باران روی پوست دستش اون رو به دنیای اطرافش برگردوند و متوجه گذر زمان شد سریع از روی زمین بلند شد و مداد هایش را داخل کیفش رها کرد و دفتری که مملوه از نقاشی آن پسرک خوش چهره بود رو میان دستانش گرفت و با قدم های سریع به زیر سایبون مغازه گل فروشی رفت تا از خیس شدن زیر باران خودداری بکنه ولی با بر خورد شخصی وسایلی که در بین دستانش بود روی زمین ریختند با ناراحتی از اتفاقی که افتاده به چهره شخص روبرویش نگاه کرد اما با دیدن پسری که تمام این مدت الهامگر نقاشی هایش بودند روبرو شد
پسر کوچکتر با معذرت خواهی خم شد تا وسایل پسر بزرگتر را از زمین جمع کند ولی با دیدن چهره خودش با تعجب به پسر نگاه کرد پسر بزرگتر با خجالت نگاه از چشمانش گرفت با دیدن خجالتش با مهربانی لب باز کرد
فیلیکس:فکر بکنم باید یه توضیحی داشته باشید؟! درضمن پولی هم درقبال ایده طراحی هاتون بپردازید
با لبخند به هیونجین نگاه کرد و خجالتش رو کم کرد
هیونجین:میدونی چند وقته دنبالتم اگه نمیدیدمت فکر میکردم خیالی بیش نیستی
فیلیکس:فکر میکردی من دنبالت نبودم؟!
..............................
دوستتون دارم مراقب خودتون باشید عزیزای دلم❤🧚🏻♀️
برای چند لحظه دست از طراحی چهره بی نقص او کشید و به موج هایی که به صخره برخورد میکردند و صدای دلنشینی ایجاد میکردند خیره شد . خودش هم درک نمیکرد که چطور میتوانست این اتفاق برای کسی بی افتد که هیچ اعتقادی به عشق نداشت اصلا این عشق بود یا هوس؟!
درباره این احساس چیزی به کسی نگفته بود
چطور میتوانست بگوید که شیفته یه پسر شده است.
الان تقریبا نزدیک هشت ماه بود که ذهن و روحش رو به دست موج های دریا میسپرد و آرامش رو به روحش القا میکرد
و در سکوت چهره زیبای پسرک رو روی کاغذ هک میکرد با حس برخورد اولین قطره باران روی پوست دستش اون رو به دنیای اطرافش برگردوند و متوجه گذر زمان شد سریع از روی زمین بلند شد و مداد هایش را داخل کیفش رها کرد و دفتری که مملوه از نقاشی آن پسرک خوش چهره بود رو میان دستانش گرفت و با قدم های سریع به زیر سایبون مغازه گل فروشی رفت تا از خیس شدن زیر باران خودداری بکنه ولی با بر خورد شخصی وسایلی که در بین دستانش بود روی زمین ریختند با ناراحتی از اتفاقی که افتاده به چهره شخص روبرویش نگاه کرد اما با دیدن پسری که تمام این مدت الهامگر نقاشی هایش بودند روبرو شد
پسر کوچکتر با معذرت خواهی خم شد تا وسایل پسر بزرگتر را از زمین جمع کند ولی با دیدن چهره خودش با تعجب به پسر نگاه کرد پسر بزرگتر با خجالت نگاه از چشمانش گرفت با دیدن خجالتش با مهربانی لب باز کرد
فیلیکس:فکر بکنم باید یه توضیحی داشته باشید؟! درضمن پولی هم درقبال ایده طراحی هاتون بپردازید
با لبخند به هیونجین نگاه کرد و خجالتش رو کم کرد
هیونجین:میدونی چند وقته دنبالتم اگه نمیدیدمت فکر میکردم خیالی بیش نیستی
فیلیکس:فکر میکردی من دنبالت نبودم؟!
..............................
دوستتون دارم مراقب خودتون باشید عزیزای دلم❤🧚🏻♀️
- ۴.۱k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط